تبليغاتX
ShaHnaZ & FaRdiiN
ShaHnaZ & FaRdiiN
!!!!!!bunever!!!!!!

غم که می‌آید در و دیوار ، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود



می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار ، شاعر می‌شود



تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی ؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود



تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود



باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !



گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود




نجمه زارع




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط hasTyhapPy

Forgive Me


Can you forgive me again?




I don't know what I said
But I didn't mean to hurt you

I heard the words come out
I felt that I would die
It hurt so much to hurt you

Then you look at me
You're not shouting anymore
You're silently broken

I'd give anything now
to kill those words for you

Each time I say something I regret I cry "I don't want to lose you."
But somehow I know that you will never leave me, yeah.

'Cause you were made for me
Somehow I'll make you see
How happy you make me

I can't live this life
Without you by my side
I need you to survive

So stay with me
You look in my eyes and I'm screaming inside that I'm sorry.

And you forgive me again
You're my one true friend
And I never meant to hurt you
Can you forgive me again?




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط hasTyhapPy


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر ارم از دل

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط hasTyhapPy
   bazam man


hamechi mese ye dastan bood enghad sario khas ke adam shak mikard ina vagheiyat dare kash zendegie manam mese baghiye adama bood bedoone hich chizi migozasht ta marg !!!!ama engar roozegar nemikhad be man aramesho neshoon bede akhe adame morde ke aramesh nemikhad

 سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق شدی ... فقط یک نفر را دوست بدار بخند ، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر ....





نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط hasTyhapPy

لحظـه هـا می گذرنـد،

تنـد و بی فاصلـه از هــم،

مثـل آن لحظـه کـه دیــر شـد؛

 و مثـل آن روز کـه انگـار هرگـز از راه نـرسید،

   آری!

 زنـدگی آمـدن و رفتـن نیست ...

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط hasTyhapPy
   man


      

  zendegi dare baram bi mani mishe donya baram tang shode hich jazabiyati baram nadare !!!kash lahzeha vaymistad!!!kash barmigashtm be gozashte kash hamash ye kaboos bood dige hovsele nadaram matlabe jadid bezaram sharmane:(!! 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط hasTyhapPy
   is life


                                          


پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست!!!!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط hasTyhapPy
   maneu


گفتند :

بین آنچه باید باشد و آنچه هست

خطی ست

نه .....

شکافی ست عظیم

تو

          /

                 /

                       /

 

                                من

فریب بود چشمک آن ستاره های غریب

انکار می کنی ؟

من شنیده ام بارها

صدای مهیب قفل شدن را و

تاریکی ....

آسمان هم خسیس بود و من

نمی دانستم

حالا بیا

بنشینیم

بی آنکه به چشمان هم بنگریم

ببینیم

آسمان پرستاره را.....!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط hasTyhapPy

آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست....
آنکه بکارتش را تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست..

آنکه دنیایی را خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست...

آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست...

فاحشه اشک نمی ریزد.....



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط hasTyhapPy

گفتی ام : شعری بخوان ٬ گفتم:صدایم سوخته ....

نی بزن داغ مرا ٬  گفتم:  که نایم  سوخته

مثل سروی سوخته٬ مخروطی از خاکسترم

آسمان ٬آرامتر ! سرتا  به پایم  سوخته

مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت

آری امشب ابتدا تا انتهایم  سوخته

سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد

باز هم سجاده  در  هر  دعایم  سوخته

می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من

جرآت پرواز دارم٬ بالهایم سوخته




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط hasTyhapPy
   مترسک


                                

يكبار به مترسكي گفتم :"لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي" گفت :لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي شوم. دمي انديشيدم و گفتم:"درست است،چونكه من هم مزه اين لذت را چشيده ام."

گفت:"فقط كسانيكه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من
يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.
هنگاميكه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه مي سازند!!!!

                                                                        از کتاب پیامبر و دیوانه(جبران خلیل جبران)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط hasTyhapPy
  


                           


همیشه قانون این بوده:

کسی را که خیلی دوست داری.... زود از دست میدی.

پیش از انکه خوب نگاش کنی مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور می شود ... .

هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ....

هنوز بعضی از لبخند های خود رو به او نشان نداده بودی ....

همیشه اینگونه بوده کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود.

وقتی به خودت می ایی که حتی ردی از او در خیابان نیست ..... !!!!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط hasTyhapPy
   nemidanam


من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط hasTyhapPy
   woman


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.    (دکترعلی شریعتی)

      




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط hasTyhapPy

خدايا کفر نمي‌گويم، پريشانم، چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. خداوندا! اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي ‌تکه ناني ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ و شب آهسته و خسته تهي‌ دست و زبان بسته به سوي ‌خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري و قدري آن طرف‌تر عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌ و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر روزي‌ بشر گردي‌ ز حال بندگانت با خبر گردي‌ پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…                                               

                                                                        دکتر علی شریعتی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط hasTyhapPy


یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی..منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

 

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟

می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..

 

 

من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..

لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

 

تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟

دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..

رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم..

از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..میترسیدم..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود..ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..

که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..

بگم خوشگل شدیاااا..

که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

 

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط hasTyhapPy
   madly



این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم...

 

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم...

 

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه

در زندگی با شکست مواجه شده ایم...

 

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه

یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است...

 

این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه

یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم ...

 

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

در یکی از آنها به ما خیانت شده است...

 

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم...

 

*******

 

به امید اینکه در مسیر خود هرگز

دچار این دیوانگی ها نشویم...

 

و به یاد داشته باشیم که همیشه...

شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

  

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

 

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم...شکوه و عزت به معنای سقوط افراد نیست، بلکه شکوه و عزت یعنی عروج!




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط hasTyhapPy

آن شب که من میمیرم
مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد
پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید
و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد
اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است
و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ...
مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...
نگران نباش
من نمی ترسم
چه باک که من هر روز می میرم
مرگ جسم یک بار است
مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز
                         ... ... ...
من پشت غرور زنی فاحشه که به مرد پاکی جواب رد می داد
در پس سوختن بال پروانه که بهای عشق را می داد
آن ور لذت آن شب گناه ...
پشت آن توبه ی صد بار شکسته شده
و بدنباله شرمنده شدن حتی در درگاه خدا
مرده ام ...
و این که می بینی آدمی دیوانه است
گر زنده مانده به امید همان شب است که تو از آن می ترسی

من میمیرم و تو می مانی فقط یک چیز از تو می خواهم اینکه تا هنگام مرگ به یاد من نباش به گو نه ای کهhانگار هیچوقت نبو ده ام!!!!!!!!!!!!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط hasTyhapPy
   oh


ما تماشاچیانی هستیم ٬

که پشت درهای بسته مانده ایم!

دیر آمده ایم...!

خیلی دیر.....

پس به ناچار

حدس می زنیم٬

شرط می بندیم٬

شک می کنیم ...

و آن سوتر

در صحنه

بازی به گونه ای دیگر در جریان است!

<حسین پناهی>



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 توسط hasTyhapPy


 

زمانی من، جوانگ جو،به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف می پرد، با تمام نیازهای یک پروانه و در خیالات خود یک پروانه بودم و از وجود انسانی خویش بی خبر. ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم.اینک نمی دانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب می بیند و خود را انسان می پندارد.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 توسط hasTyhapPy
   my love


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی  
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم قد برافراز که از سرو کنی آزادم یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شور شیرین منما تا نکنی فرهادم تا به خاک در آصف نرسد فریادم من از آن روز که دربند توام آزادم  



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط hasTyhapPy
   hug me!





نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط hasTyhapPy

دخترم جرالدین !

پدرت با تو حرف می زند !

شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را بفریبد آن شب است که این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود، سقوط تو حتمی است.روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد ، آن زمان بندباز ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.از این رو دل به زر و زیور مبند، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما می درخشد ، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار.دخترم ، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند .برهنگی بیمار عصر ماست، به گمان من، تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.

جرالدین دخترم با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

انسان باش زیرا که گرسنه بودن ودر فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط hasTyhapPy

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط hasTyhapPy
  



Life it seems, will fade away

به نظر میرسد زندگی در حال محو شدن است

Drifting further every day

هر روز بیشتر دورتر میشود

Getting lost within myself

خودم را گم کرده ام

Nothing matters no one else

دیگر هیچ چیز مهم نیست

I have lost the will to live

انگیزه ام را برای زندگی از دست داده ام

Simply nothing more to give

چیزی برای از دست دادن ندارم

There is nothing more for me

چیزی برایم باقی نمانده است

Need the end to set me free

برای رهایی نیاز به مرگ دارم

 

Things are not what they used to be

چیزها مانند قدیم نیستند

Missing one inside of me

یک چیز را درون خود گم کرده ام

Deathly lost, this can't be real

مرگ گم شده؛ این حقیقت ندارد

Cannot stand this hell I feel

نمیتوانم جهنمی که احساس میکنم را تحمل کنم

Emptiness is filing me

بی حوصلگی وجودم را پر کرده

To the point of agony

تا نقطه نیستی

Growing darkness taking dawn

تاریکی به سمت پایین رشد میکند

I was me, but now He's gone

من این بودم ؛ نه ان کسی که رفته است

 

No one but me can save myself, but it to late

کسی جز خودم نمیتواند مرا نجات دهد؛ اما خیلی دیر شده

Now I can't think, think why I should even try

حالا من نمیتوانم فکر کنم؛ فکر کنم که چرا باید سعی میکردم

 

Yesterday seems as though it never existed

به نظر میرسد گذشته وجود نداشته

Death Greets me warm, now I will just say good-bye

مرگ به گرمی به من خوشامد میگوید؛ و من فقط میتوانم بگویم خداحافظ

 

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط hasTyhapPy
  


اگر بي پناه شدي،اگر دلت گرفت و اگر شكست، اگر تنها ماندي و اشكهايت سرازير شدند، بدان كه خدا عاشقت شده ،اگر دستت را نگرفت و باز احساس تنهايي كردي ،لحظه اي است كه به خوشبختي نزديك مي شوي ولي حيف كه خودت بي خبري ...







نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط hasTyhapPy



قلب تو در بود و قلب من فقط ديوار بود

قلب من در دايره چون نقطه ي پرگار بود

قلب من چون زلزله و قلب تو آوار بود

قلب من چون آينه در لحظه ي ديدار بود

قلب من يكرنگ بود و قلب صد رنگ داشت

قلب من چون پيچ و تاب گيسوي دلدار بود

قلب تو در بي كسي هاي خودش صد كار داشت

قلب من بي عشق تو در خلوتش بي كار بود

قلب تو دور از هياهو يك سكوت خاص داشت

قلب من در دوري تو تا ابد بيمار بود

قلب تو در نيمه شبها خوابي از پروانه داشت

قلب من از درد دوري تا سحر بيدار بود




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط hasTyhapPy

طلوع و غروب آفتاب را بر دشتها و بلندی های بادگیر دیده ام که چون آهنگی قدیمی و آرام فرامی رسد، پاییز را دیده ام که گل نرگس زرد، علفزار بهاری و باران گرم و نرم را به ارمغان می آورد . نغمه ی جوانی و سرود قدیمی دریا را شنیده ام، سرزمین های بیگانه را از زیر بادبان سفید کشتی ها دیده ام، اما دلرباترین زیبایی که خداوند به من نشان داد، صدای او، موی او، چشم های او و خط قرمز لبهای اوست .

 

 

 

I have see dawn and sunset on moors and windy hills coming in solemn beauty like slow old tunes of spain . I have seen the lady April bringing the daffodil bringing the springing grass and the soft warm April rain. I have heard the song of the bosoms and the old chart of the sea. And seen strange lands from under the arched white sails of ships but the loveliest things of beauty god ever has showed tome are his voice and her hair and eyes and the dear red curve of her lips   

 

John mosefield



 

 

 
 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط hasTyhapPy
   hasood!!!




بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد
تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد
شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!





نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 توسط hasTyhapPy
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها