تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !
!!!!!!bunever!!!!!!
   دلم...


گاهی وقتا باید یه گوشه بشینی و روند زندگیتو فقظ تماشا کنی...مثل یه فیلم...یا خوندن یه رمان...این روزا زندگی همینطوری منو غرق خودشو کرده اونقد زیاد که گاهی وقتا حتی از خودم یادم میره...از دفتر خاطراتی که یه روزی تنها همدمم بود و اون دل صاف وساده با آرزوهای کوچیک با یه دنیای رویایی...حس میکنم دارم بزرگ میشم و دلم این بزرگ شدنو نمی خواد...دلم بچگی می خواد با یه دنیای دخترونه صورتی...دوس دارم خودمو از دنیا جداکنم و برگردم به تنهایی خودم مثل قدیما...نمیدونم چرا اما به جایی رسیدم که دیگه حتی عشق هم راضیم نمیکنه...همون عشقی که یه روزی تنها کسم بود...دلم تنهایی می خواد...دلم بدجوری از دنیا خستس...بدجوری




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 توسط HasTyHapPy


کـــــــــور باش بانــــــــــو

نگـــــــــــاه کـــــــهـ میکنی میگوینــــــد نَــــــخ داد...

عبـــــــــوس باش بانـــــــو

لبخنــــــــــدکـــهـ میزنـــــــی میگویند پـــــــاداد.....

لـــــــــال باش بانـــــــو

زندگـــــــی برای تـو راحتـــــــ نیستـــــــ.............

امــــــا.......تـــــــــوصبـــــــــــور باش بانــــــــــــــــو..........




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 توسط HasTyHapPy
   ...


دلخــــور که میشَـوم , بغـض میــکنم

می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم

کامنـت مینویسـم ُ صورتک میگــذارم

صورتکی که میخنـدد

و پشتـش قایم میشــوم

که فکـــر کنی میخنــدم

و بخنـــدی...

اشکهایم میـــــــآیند و من

مدام با صورتک مجازی ام میخندم ...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391 توسط HasTyHapPy






دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1391 توسط HasTyHapPy

 
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
 
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...

برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...

حـتـی برای آدمهای حسودی که

دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!

برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...

خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...

و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 توسط HasTyHapPy
  


گويي سالهاست که مي شناسمت بلکه قرن ها! حضور محسوست را لبخند هاي گاه و بيگاهت را همه را مي شناسم برايم ملموسي! تمام خاطراتي که با تو نداشته ام تمام حرفهايي که به هم نگفته ايم تمام يادگارهايي که به هم نداده ايم حتي ثانيه هايي که با هم نبوده ايم همه را به خاطر دارم! امروز بدون تو عبور کردم از کوچه هايي که با تو از آن نگذشتم! از کدام کوچه با هم گذشتيم؟ هيچ کوچه اي نبود… هيچ از تو ندارم هيچ! روح غريبت رمز و راز درونت صدايت اما برايم ملموس است گويي قرن هاست که با من بوده اي گويي سالهاست که مي شناسمت...!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط HasTyHapPy

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم


در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست


دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده





نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391 توسط HasTyHapPy


نخستین نگاهی،که مارابه هم دوخت
نخستین سلامی ،که درجان ماشعله افروخت،
نخستین کلامی،که دلهای مارا
به بوی خوش آشنایی سپردو،
به مهمانی عشق برد؛
پرازمهربودی
پرازنوربودم
همه شوق بودی
همه شوربودم
چه خوش لحظه هایی که،دزدانهره،ازهم
نگاهی ربودیم ورازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت"را
به شرم وخموشی ـ نگفتیم وگفتیم
دوآوای تنهای سرگشته بودیم،
رها،درگذرگاه هستی،
به سوی هم ازدورهاپرگشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم راشنیدیم
چه خوش لحظه هایی که درهم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که درپرده ی عشق،
چویک نغمه ی شاد،باهم شکفتیم!
چه شبها،چهشبهاکه همراه حافظ
درآن گهکشان های رنگین،
درآن بیکران های سرشارازنرگس ونسترن،
یاس ونسرین،
زبسیاری شوق وشادی نخفتیم.
توباآن صفای خدایی
توباآن دل وجان سرشارازروشنایی
ازاین خاکیان دوربودی.
من آن مرغ شیدا
درآن باغ بالنده درعطرورویا،
برآن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی؛
چه مغروربودم...
چه مغروربودم...!
من وتوچه دنیای پهناوری آفریدیم.
من وتوبه سوی افق های ناآشناپرکشیدیم.
من وتو،ندانسته،دانسته،
رفتیم ورفتیم ورفتیم، چنان شاد،خوش،گرم،پویا،
که گفتی به سرمنزل آرزوهارسیدیم!
دریغا،دریغا،ندیدیم
که دستی دراین آسمان ها،
چه برلوح پیشانی مانوشته ست!
دریغا،درآن قصه هاوغزل هانخواندیم،
که آب وگل عشق،باغم سرشته ست!
توکربودی ای دوست،
من کوربودم...!
ازآن روزهاـ آه ـ عمری گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیادگرگونه گشته ست!
درین روزگاران بی روشنایی،
دراین تیره شبهای غمکین،که دیگر
ندانی کجایم،
ندانم کجایی!
چو با یاد آن روزها می نشینم
چویادتوراپیش رومی نشانم
دل جاودانه عاشق را
به دنبال آن لحظه هامی کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها،می فشانم:
نخستین نگاهی که مارابه هم دوخت،
نخستین سلامی که درجان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای مارا،

به بوی خوش اشنایی سپردوبه مهمانی عشق برد...           پرازمهربودی،پرازنوربودم.                                                                                                                                                                                          فریدون مشیری








نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 توسط HasTyHapPy
   باران


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1390 توسط HasTyHapPy

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

 

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

 

داستان غم و تنهایی من گوش کنید

 

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

 

سوختم , سوختم این سوز نهفتن تا کی

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

 

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

 

یسته ی سلسه ی سلسه مویی بودیم

 

کس دران سلسه غیر از من و دل بند نبود

 

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

 

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

اینهمه مشتر ی و گرمی بازار نداشت

 

 یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

 

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

 

داد  رسوایی من شهرت زیبایی او

 

بس که دادم همه جا شرح دل ارایی او

 

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

 

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

                                                      وحشی بافقی



نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 توسط HasTyHapPy
  


 زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من....

  زنی را می شناسم من

 که شوق بال و پر دارد

 ولی از بس که پُر شور است

 دو صد بیم از سفر دارد

 زنی را می شناسم من

 که در یک گوشه ی خانه

 میان شستن و پختن

 درون آشپزخانه

 سرود عشق می خواند

 نگاهش ساده و تنهاست

 صدایش خسته و محزون

 امیدش در ته فرداست

 زنی را می شناسم من

 که می گوید پشیمان است

 چرا دل را به او بسته

 کجا او لایق آنست؟

 زنی هم زیر لب گوید

 گریزانم از این خانه

 ولی از خود چنین پرسد

 چه کس موهای طفلم را

 پس از من می زند شانه؟

 زنی آبستن درد است

 زنی نوزاد غم دارد

 زنی می گرید و گوید

 به سینه شیر کم دارد

 زنی با تار تنهایی

 لباس تور می بافد

 زنی در کنج تاریکی

 نماز نور می خواند

 زنی خو کرده با زنجیر

 زنی مانوس با زندان

 تمام سهم او اینست:

 نگاه سرد زندانبان!

 زنی را می شناسم من

 که می میرد ز یک تحقیر

 ولی آواز می خواند

 که این است بازی تقدیر

 زنی با فقر می سازد

 زنی با اشک می خوابد

 زنی با حسرت و حیرت

 گناهش را نمی داند

 زنی واریس پایش را

 زنی درد نهانش را

 ز مردم می کند مخفی

 که یک باره نگویندش

 چه بد بختی چه بد بختی!

 زنی را می شناسم من

 که شعرش بوی غم دارد

 ولی می خندد و گوید

 که دنیا پیچ و خم دارد

 زنی را می شناسم من

 که هر شب کودکانش را

 به شعر و قصه می خواند

 اگر چه درد جانکاهی

 درون سینه اش دارد

 زنی می ترسد از رفتن

 که او شمعی ست در خانه

 اگر بیرون رود از در

 چه تاریک است این خانه!

 زنی شرمنده از کودک

 کنار سفره ی خالی

 که ای طفلم بخواب امشب

 بخواب آری

 و من تکرار خواهم کرد

 سرود لایی لالایی

 زنی را می شناسم من

 که رنگ دامنش زرد است

 شب و روزش شده گریه

 که او نازای پردرد است!

 زنی را می شناسم من

 که نای رفتنش رفته

 قدم هایش همه خسته

 دلش در زیر پاهایش

 زند فریاد که: بسه

 زنی را می شناسم من

 که با شیطان نفس خود

 هزاران بار جنگیده

 و چون فاتح شده آخر

 به بدنامی بد کاران

 تمسخر وار خندیده!

 زنی آواز می خواند

 زنی خاموش می ماند

 زنی حتی شبانگاهان

 میان کوچه می ماند

 زنی در کار چون مرد است

 به دستش تاول درد است

 ز بس که رنج و غم دارد

 فراموشش شده دیگر

 جنینی در شکم دارد

 زنی در بستر مرگ است

 زنی نزدیکی مرگ است

 سراغش را که می گیرد؟

 نمی دانم، نمی دانم

 شبی در بستری کوچک

 زنی آهسته می میرد

 زنی هم انتقامش را

 ز مردی هرزه می گیرد

 ...زنی را می شناسم من




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 توسط HasTyHapPy

ای ساربـــان آهسته رو کرام جانـــــم مــــــی رود

وآن دل کـــه با خــود داشتم بــــا دلستانم مـــی رود

من مانـــده ام مهجــور از او بیچاره و رنجور از او

گـــویی که نیشـــی دور از او در استخوانم می رود

گفتم بــــه نیرنگ و فسون پنهـــان کنـــم ریش درون

پنهــان نمـــی مانــد کـــــه خـــون بر آستانم می رود

محمـــل بــدار ای ساربان تنـــدی مکن با کـــــــاروان

کـــز عشق آن سر روان گــــویی روانــــم مـی رود

او مـــی رود دامن کشان مــن زهـــر تنهائــی چشان

دیگـــر مپرس از من نشان کــــز دل نشانم مــی رود

بر گشت یــار سر کشم بگـــذشت عیش نــا خــــوشم

چــــون مجمـــر پر آتشم کــــز سر دخـــانم می رود

با آن همــــه بیـــداد او وین عهــــــد بی بنیــــــــاد او

در سینه دارم یــــاد او یـــــا بـــر زبانم مـــــی رود

باز آی و بــــر چشمم نشین ای دلستــــــان نــــازنین

کشوب و فـــریاد از زمین بـــــــر آسمــانم مــی رود

شب تا سحر می نغنوم و انـــدرز کس مــی نشنـــوم

وین ره نــــا قاصــد مــی روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگیریم تا ابل چـــون خــــر فرو مانـــده به گــل

ویــن نیــز نتوانــم کــه دل با کـــاروانم مــــــی رود

صــبر از وصال یـــار من بــرگشتن از دلــــدار من

گـــر چــه نباشد کـــار من هم کــــار از آنم می رود

در رفتن جــــان از بـــدن گـــویند هــــر نوع سخـن

من خــــود به چشم خــــویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست مـــا لایــق نبود ای بی وفـــــا

طاقت نمی آرم جفــــا کار از فغـــــانــم مـــی رود




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 توسط HasTyHapPy

                            

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه ی گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مَکد که زندگی کند




بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند




از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم




جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده ی غمیست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمی ست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واوگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون




هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟




اين ترانه ی منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 توسط HasTyHapPy
   my god!!!


به نام خدایی که زن آفرید          حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن           و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی        برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا       شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد        مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من            رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف          مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما         بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
     مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب      شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر            براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید         و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را        مساوی تر از سهم من آفرید




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 توسط HasTyHapPy
  


صدای بارون میاد اما من شور و حال سابقم ندارم.در اوج جوونی پیر شدم یه پیر بی تجربه.حالا وقتی میرم زیر بارون چتر بالای سرم میگیرم شاید بخاطر اینکه چیزی جز چندتا توده سفید و مه زننده توی آسمون نمیبینم.دیگه زیبایی درختها و گلها واسم مفهومی نداره اما سوسکای درختی آزارم میدن!!!!یه روح تازه می خوام یه ستاره که در این شبهای بارونی ،دیدن بارونو واسم لذت بخش کنه.کاش تا ظهور این ستاره ،بارون بند نیاد...!!!!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 توسط HasTyHapPy


بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید


هر چند معنی جز رنج و پریشانی نباشد.

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط HasTyHapPy

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست در دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاست این نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفا یعقوب وار وااسفاها همی​زنم والله که شهر بی​تو مرا حبس می​شود زین همرهان سست عناصر دلم گرفت جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام دی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهر گفتند یافت می​نشود جسته​ایم ما هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد پنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز گوشم شنید قصه ایمان و مست شد یک دست جام باده و یک دست جعد یار می​گوید آن رباب که مردم ز انتظار من هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ست باقی این غزل را ای مطرب ظریف بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق                  
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست کان چهره مشعشع تابانم آرزوست باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست شیر خدا و رستم دستانم آرزوست آن نور روی موسی عمرانم آرزوست آن​های هوی و نعره مستانم آرزوست مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست کان عقیق نادر ارزانم آرزوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست رقصی چنین میانه میدانم آرزوست دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست وان لطف​های زخمه رحمانم آرزوست زین سان همی​شمار که زین سانم آرزوست من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست                  



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط HasTyHapPy

غم که می‌آید در و دیوار ، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود



می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار ، شاعر می‌شود



تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی ؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود



تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود



باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !



گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود




نجمه زارع




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط HasTyHapPy

Forgive Me

Can you forgive me again?


I don't know what I said
But I didn't mean to hurt you

I heard the words come out
I felt that I would die
It hurt so much to hurt you

Then you look at me
You're not shouting anymore
You're silently broken

I'd give anything now
to kill those words for you

Each time I say something I regret I cry "I don't want to lose you."
But somehow I know that you will never leave me, yeah.

'Cause you were made for me
Somehow I'll make you see
How happy you make me

I can't live this life
Without you by my side
I need you to survive

So stay with me
You look in my eyes and I'm screaming inside that I'm sorry.

And you forgive me again
You're my one true friend
And I never meant to hurt you
Can you forgive me again?




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط HasTyHapPy


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر ارم از دل

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل اینست که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط HasTyHapPy
   bazam man


hamechi mese ye dastan bood enghad sario khas ke adam shak mikard ina vagheiyat dare kash zendegie manam mese baghiye adama bood bedoone hich chizi migozasht ta marg !!!!ama engar roozegar nemikhad be man aramesho neshoon bede akhe adame morde ke aramesh nemikhad

 سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق شدی ... فقط یک نفر را دوست بدار بخند ، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر ....





نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط HasTyHapPy

لحظـه هـا می گذرنـد،

تنـد و بی فاصلـه از هــم،

مثـل آن لحظـه کـه دیــر شـد؛

 و مثـل آن روز کـه انگـار هرگـز از راه نـرسید،

   آری!

 زنـدگی آمـدن و رفتـن نیست ...

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط HasTyHapPy
   man


      

  zendegi dare baram bi mani mishe donya baram tang shode hich jazabiyati baram nadare !!!kash lahzeha vaymistad!!!kash barmigashtm be gozashte kash hamash ye kaboos bood dige hovsele nadaram matlabe jadid bezaram sharmane:(!! 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط HasTyHapPy
   is life


                                          


پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست!!!!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط HasTyHapPy
   maneu


گفتند :

بین آنچه باید باشد و آنچه هست

خطی ست

نه .....

شکافی ست عظیم

تو

          /

                 /

                       /

 

                                من

فریب بود چشمک آن ستاره های غریب

انکار می کنی ؟

من شنیده ام بارها

صدای مهیب قفل شدن را و

تاریکی ....

آسمان هم خسیس بود و من

نمی دانستم

حالا بیا

بنشینیم

بی آنکه به چشمان هم بنگریم

ببینیم

آسمان پرستاره را.....!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط HasTyHapPy

آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست....
آنکه بکارتش را تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست..

آنکه دنیایی را خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست...

آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست...

فاحشه اشک نمی ریزد.....



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط HasTyHapPy

گفتی ام : شعری بخوان ٬ گفتم:صدایم سوخته ....

نی بزن داغ مرا ٬  گفتم:  که نایم  سوخته

مثل سروی سوخته٬ مخروطی از خاکسترم

آسمان ٬آرامتر ! سرتا  به پایم  سوخته

مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت

آری امشب ابتدا تا انتهایم  سوخته

سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد

باز هم سجاده  در  هر  دعایم  سوخته

می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من

جرآت پرواز دارم٬ بالهایم سوخته




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط HasTyHapPy
   مترسک


                                

يكبار به مترسكي گفتم :"لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي" گفت :لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي شوم. دمي انديشيدم و گفتم:"درست است،چونكه من هم مزه اين لذت را چشيده ام."

گفت:"فقط كسانيكه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من
يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.
هنگاميكه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه مي سازند!!!!

                                                                        از کتاب پیامبر و دیوانه(جبران خلیل جبران)




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط HasTyHapPy

                           


همیشه قانون این بوده:

کسی را که خیلی دوست داری.... زود از دست میدی.

پیش از انکه خوب نگاش کنی مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور می شود ... .

هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ....

هنوز بعضی از لبخند های خود رو به او نشان نداده بودی ....

همیشه اینگونه بوده کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود.

وقتی به خودت می ایی که حتی ردی از او در خیابان نیست ..... !!!!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط HasTyHapPy

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط HasTyHapPy
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


عکس

ابزار رایگان وبلاگ