در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خطکش و نقاله و پرگار ، شاعر میشود
تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت ؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود !
گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
نجمه زارع





Can you forgive me again?
I don't know what I said
But I didn't mean to hurt you
I heard the words come out
I felt that I would die
It hurt so much to hurt you
Then you look at me
You're not shouting anymore
You're silently broken
I'd give anything now
to kill those words for you
Each time I say something I regret I cry "I don't want to lose you."
But somehow I know that you will never leave me, yeah.
'Cause you were made for me
Somehow I'll make you see
How happy you make me
I can't live this life
Without you by my side
I need you to survive
So stay with me
You look in my eyes and I'm screaming inside that I'm sorry.
And you forgive me again
You're my one true friend
And I never meant to hurt you
Can you forgive me again?
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است
hamechi mese ye dastan bood enghad sario khas ke adam shak mikard ina vagheiyat dare kash zendegie manam mese baghiye adama bood bedoone hich chizi migozasht ta marg !!!!ama engar roozegar nemikhad be man aramesho neshoon bede akhe adame morde ke aramesh nemikhad
سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق شدی ... فقط یک نفر را دوست بدار بخند ، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر ....
لحظـه هـا می گذرنـد،
تنـد و بی فاصلـه از هــم،
مثـل آن لحظـه کـه دیــر شـد؛
و مثـل آن روز کـه انگـار هرگـز از راه نـرسید،
آری!
زنـدگی آمـدن و رفتـن نیست ...

zendegi dare baram bi mani mishe donya baram tang shode hich jazabiyati baram nadare !!!kash lahzeha vaymistad!!!kash barmigashtm be gozashte kash hamash ye kaboos bood dige hovsele nadaram matlabe jadid bezaram sharmane:(!!

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست!!!!
گفتند :
بین آنچه باید باشد و آنچه هست
خطی ست
نه .....
شکافی ست عظیم
تو
/
/
/
من
فریب بود چشمک آن ستاره های غریب
انکار می کنی ؟
من شنیده ام بارها
صدای مهیب قفل شدن را و
تاریکی ....
آسمان هم خسیس بود و من
نمی دانستم
حالا بیا
بنشینیم
بی آنکه به چشمان هم بنگریم
ببینیم
آسمان پرستاره را.....!
آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست.... آنکه بکارتش را
تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر
خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست.. آنکه دنیایی را
خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر
تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه
یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست... ![]() آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست... فاحشه اشک نمی ریزد..... |
گفتی ام : شعری بخوان ٬ گفتم:صدایم سوخته ....
نی بزن داغ مرا ٬ گفتم: که نایم سوخته
مثل سروی سوخته٬ مخروطی از خاکسترم
آسمان ٬آرامتر ! سرتا به پایم سوخته
مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت
آری امشب ابتدا تا انتهایم سوخته
سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد
باز هم سجاده در هر دعایم سوخته
می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من
جرآت پرواز دارم٬ بالهایم سوخته

يكبار به مترسكي گفتم :"لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي" گفت :لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمي شوم. دمي انديشيدم و گفتم:"درست است،چونكه من هم مزه اين لذت را چشيده ام."
گفت:"فقط كسانيكه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من
يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد.
هنگاميكه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه مي سازند!!!!
از کتاب پیامبر و دیوانه(جبران خلیل جبران)

همیشه قانون این بوده:
کسی را که خیلی دوست داری.... زود از دست میدی.
پیش از انکه خوب نگاش کنی مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور می شود ... .
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ....
هنوز بعضی از لبخند های خود رو به او نشان نداده بودی ....
همیشه اینگونه بوده کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود.
وقتی به خودت می ایی که حتی ردی از او در خیابان نیست ..... !!!!
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت میآزارد
که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش
چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است
به اعجاز محبت!
چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟
که هنوز مهربانی را نشناخته است؟
و نمیداند در یک لبخند چه شگفتیهایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهلترین کار است
ونمیدانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟
و همین درد مرا سخت آزرده است.
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟
این دیوانگیست ...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم...
که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم...
این دیوانگیست ...
که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است...
این دیوانگیست ...
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم ...
که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است...
این دیوانگیست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم...
*******
به امید اینکه در مسیر خود هرگز
دچار این دیوانگی ها نشویم...
و به یاد داشته باشیم که همیشه...
شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم...شکوه و عزت به معنای سقوط افراد نیست، بلکه شکوه و عزت یعنی عروج! 
آن شب که من میمیرم
مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد
پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید
و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد
اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است
و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ...
مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...
نگران نباش
من نمی ترسم
چه باک که من هر روز می میرم
مرگ جسم یک بار است
مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز
... ... ...
من پشت غرور زنی فاحشه که به مرد پاکی جواب رد می داد
در پس سوختن بال پروانه که بهای عشق را می داد
آن ور لذت آن شب گناه ...
پشت آن توبه ی صد بار شکسته شده
و بدنباله شرمنده شدن حتی در درگاه خدا
مرده ام ...
و این که می بینی آدمی دیوانه است
گر زنده مانده به امید همان شب است که تو از آن می ترسی
من میمیرم و تو می مانی فقط یک چیز از تو می خواهم اینکه تا هنگام مرگ به یاد من نباش به گو نه ای کهhانگار هیچوقت نبو ده ام!!!!!!!!!!!!
ما تماشاچیانی هستیم ٬
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر آمده ایم...!
خیلی دیر.....
پس به ناچار
حدس می زنیم٬
شرط می بندیم٬
شک می کنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است!
<حسین پناهی>
زمانی من، جوانگ جو،به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف می پرد، با تمام نیازهای یک پروانه و در خیالات خود یک پروانه بودم و از وجود انسانی خویش بی خبر. ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم.اینک نمی دانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب می بیند و خود را انسان می پندارد.
دخترم جرالدین !
پدرت با تو حرف می زند !
شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را بفریبد آن شب است که این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود، سقوط تو حتمی است.روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد ، آن زمان بندباز ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.از این رو دل به زر و زیور مبند، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما می درخشد ، اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار.دخترم ، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند .برهنگی بیمار عصر ماست، به گمان من، تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.
جرالدین دخترم با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:
انسان باش زیرا که گرسنه بودن ودر فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟آری
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.
سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.


Life it seems, will fade away
به نظر میرسد زندگی در حال محو شدن است
Drifting
further every day
هر روز بیشتر دورتر میشود
Getting lost
within myself
خودم را گم کرده ام
Nothing
matters no one else
دیگر هیچ چیز مهم نیست
I have lost
the will to live
انگیزه ام را برای زندگی از دست داده ام
Simply nothing
more to give
چیزی برای از دست دادن ندارم
There is
nothing more for me
چیزی برایم باقی نمانده است
Need the end
to set me free
برای رهایی نیاز به مرگ دارم
Things are not
what they used to be
چیزها مانند قدیم نیستند
Missing one
inside of me
یک چیز را درون خود گم کرده ام
Deathly lost,
this can't be real
مرگ گم شده؛ این حقیقت ندارد
Cannot stand
this hell I feel
نمیتوانم جهنمی که احساس میکنم را تحمل کنم
Emptiness is
filing me
بی حوصلگی وجودم را پر کرده
To the point
of agony
تا نقطه نیستی
Growing
darkness taking dawn
تاریکی به سمت پایین رشد میکند
I was me, but
now He's gone
من این بودم ؛ نه ان کسی که رفته است
No one but me
can save myself, but it to late
کسی جز خودم نمیتواند مرا نجات دهد؛ اما خیلی دیر شده
Now I can't
think, think why I should even try
حالا من نمیتوانم فکر کنم؛ فکر کنم که چرا باید سعی میکردم
Yesterday
seems as though it never existed
به نظر میرسد گذشته وجود نداشته
Death Greets
me warm, now I will just say good-bye
مرگ به گرمی به من خوشامد میگوید؛ و من فقط میتوانم بگویم خداحافظ
قلب تو در بود و قلب من فقط ديوار بود
قلب من در دايره چون نقطه ي پرگار بود
قلب من چون زلزله و قلب تو آوار بود
قلب من چون آينه در لحظه ي ديدار بود
قلب من يكرنگ بود و قلب صد رنگ داشت
قلب من چون پيچ و تاب گيسوي دلدار بود
قلب تو در بي كسي هاي خودش صد كار داشت
قلب من بي عشق تو در خلوتش بي كار بود
قلب تو دور از هياهو يك سكوت خاص داشت
قلب من در دوري تو تا ابد بيمار بود
قلب تو در نيمه شبها خوابي از پروانه داشت
قلب من از درد دوري تا سحر بيدار بود
طلوع و
غروب آفتاب را بر دشتها و بلندی های بادگیر دیده ام که چون آهنگی قدیمی و آرام
فرامی رسد، پاییز را دیده ام که گل نرگس زرد، علفزار بهاری و باران گرم و نرم را
به ارمغان می آورد . نغمه ی جوانی و سرود قدیمی دریا را شنیده ام، سرزمین های
بیگانه را از زیر بادبان سفید کشتی ها دیده ام، اما دلرباترین زیبایی که خداوند به
من نشان داد، صدای او، موی او، چشم های او و خط قرمز لبهای اوست .
I have see dawn and
sunset on moors and windy hills coming in solemn beauty like slow old tunes of


بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد
تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد
شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!


